تبليغاتX
ادمک زخمی


ادمک زخمی

گویند که در قیامت علمدار شفاعت زهراست

علم فاطمه دست قلم عباس است

 

نوشته شده در ساعت توسط زخم ادمک| |

تقدیم به دوستداران و هوا داران هیفاء وهبی

 

image

image

images

images

picture

picture

pictures

pictures

photo

photo

photos

photos

pic

pic

pics

pics

image

image

images

images

picture

picture

pictures

pictures

photo

photo

photos

photos

pic - pics

pic - pics

نوشته شده در ساعت توسط زخم ادمک| |

زندگي هر روز رنگ مي‌بازد

هر روز زندگي به ذرات غباري پخش شده در هوا تبديل مي‌شود و بي ارزش تر ميشود

خودم را فراموش كردم و در حال از دست دادن خودم هستم. شايد روز خاك سپاريم فرا رسيده باشد.

آيا اين من هستم كه در اين گودال ابدي آرام خوابيده‌ام؟

آنان كه هميشه كنارم بودند حال چه آسان من را در دل خاك مي‌گذارند و گريان ميروند!

باختن، شكستن ، تسليم شدن و در نهايت بي هيچ توشه‌اي رخت سفر بستن اين است داستان زندگي كه با گريه ‌به آن قدم مي‌گذاري اما همه را با گريه‌هايت مي‌خنداني اما وقتي ميروي هيچ صدايي نداري و آرام سر بر خاك مي‌نهي اما از آرامش تو همه گريانند!

ديگر تاب زندگي در من نيست، آن جاودانگي كه دنبالش بودم حال روي حقيقي خود را به من نمايان كرده و صداي قاه قاه  خنده‌اش به من مي‌گويد كه باز فريب خورده‌ام!

چه ساده هست كه ديگر هيچ چيزي به من راهي  ندارد!

ديگر هيچ چيز اهميت ندارد!

ديگر هيچ  جايي براي من نيست! ديگر هيچ چيزي براي من نيست! نا كجا آباد اقامتگاهست! آيا مي‌روم يا مي‌برند من را؟ ناچار به رفتنم يا اينكه مقصد نهاييست؟

سيرابم از هر چيزي جز عشق،سيرابم از هر چيزي جز حس پرواز، سيرابم از هر چيزي جز رهايي!

ديگر نيازي به جنگيدن نيست! ديگر پوچي نمي‌تواند در من راه پيدا كند! ديگر فتح تپه ارزش نيست! براي فتح تپه بايد جنگيد و خون داد و خون ريخت، بايد مرد اما  اگر براي فتح تپه هم نجنگم باز هم خواهم مرد و باز هم از آرامش من همه گريان خواهند شد پس چرا تپه را بخواهم؟

بخواهم يا خواسته شوم؟ بخوانم يا خوانده‌شوم؟ من كه بايد روزي با آرامش خويش چشمها را گريان كنم! پس از براي چه بجنگم و بتازم؟ آيا ابزاري كه براي جنگيدن در دست دارم راضي به جنگيدن و كشتن هست؟

من چه مغرورمو خودخواه كه هرگز با سلاح خويش صحبت نداشتمو آهنگ دل اورا نشنيدم!

حقيقت چيست؟ حقيقت خنداندن با گريه و يا گرياندن با آرامش است؟

حقيقت به غني بودن در اوج بيچيزيست؟ حقيقت را كجا نوشته‌اند؟ در ذهن فراموش كاران يا در دفترچه خاطرات مورخين؟

خالي بودن من را پر مي‌كند. من به كجا آمده‌ام  و به كجا مي‌روم؟ اين سياهي شب است كه روشنايي سحر را ارزش مي‌دهد يا عظمت روشنايي صبح است كه شب را فراري ميدهد؟

من بودمو هستم اما اين كيست كه آرام خوابيده؟ اين كيست كه آرامشش گريه‌ آور است؟ اين كيست كه من رويش خاك ميريزم اما خودم غباري تر از اويم؟

هيچكس جز من توان رها ساختنم را ندارد!

اما ديگر ديرست!

حالا ديگر زمان تفكر نيست! تفكر به اينكه پاسخ چرا ها را بدهم! كه چرا تلاش كردم! تلاش براي بدست آوردن چي؟ مني كه حتي جسم خود را نيز مي‌گذارم و ميروم! مني كه خود در حال خاكسپاري خود هستم!

ديروز اميد امروز را داشتم در حالي كه ميدانستم امرو خود ديروز فرداست و فردا خود ديروزيست كه تنها با اميد آراسته شده بود و چون آنرا نداشتم حس مي‌كردم كه بايد چيز خوبي باشد! اما فردا و فردا ها آمدند و ديروز ها را ساختن!

غم ديروز را خوردم و شاد از رسيدن فرداي نداشته بودم اما توچهي به امروزي كه زير پاهايم له ميشد نداشتم! امروز همان فرداي ديروزست! مثل برگهاي پاييز و بهار! پاييز به اميد بهار مينشينم كه برگهاي سبز بياد و سايبون پرستوها بشه! اما تو بهار پرستو ها رو با سنگ مي‌زنيم و  در پاييز همان برگها را زير پا له ميكنيم!

خنده و گريه از براي ديروز داريم و دل بسته و شيفته فرداييم ،پس امروز چي؟ سهم آنكه خود را فداي ما مي‌كند چه مي‌شود؟ آن را كه از دست مي‌دهيم غمش را مي‌خوريم و آن را كه نداريم انتظارش را مي‌كشيم اما آن را كه داريم و در نهايت اخلاص خودش را براي ما فدايي مي‌كند برايش چه كرده‌ايم؟

آه آخرين خاكها را هم به روي خود ريختم! اينها چرا گريه مي‌كنند؟ اصلا اينها كي هستند؟

آيا اينها واقعا من را دوست دارند؟ اگر دوست دارند چرا لحظه گريستن من به هم تبريك مي‌گفتند و لحظه آرامش من به هم تسليت مي‌گويند؟

امروز چيست؟برگ سبز! سايبون پرستو!فردا! ديروز؟ جنگ؟ مفيد يعني چي؟ آزادي يا آزادگي؟

واي من هيچوقت حرف دل سلاحمو نشنيدم! من با تنفنگم يك پرنده را شكار كردم! زندگي؟ اينها يعني چي؟ تفنگم هم ازمن ناراضيست؟ گريه؟

پاييز! بهار! پوچي؟ حقيقت؟ گمراهي؟ فتح قله‌هاي افتخار؟ مدال؟ بي نيازي؟

نه!

تنها رهايي آري يا آره هركدام كه باشد مي‌بايست رهايي را به چهره تصديق بكشاند!

سرشار از سردگمي همچون اين دستنوشته!

نوشته شده در ساعت توسط زخم ادمک| |

                           

چه صادقانه پذیرفتم , چه ابلهانه با تو خوش بودم

                   چه کودکانه همه چیزم شدی

                            چه زود نیازمندت شدم

چه حقیرانه ترکم کردی

      چه ناجوانمردانه واژه غریب خداحافظی به میان آمد

چه بی رحمانه سوختم ولی,

                              ولی نمبخشمت...

                     

نوشته شده در ساعت توسط زخم ادمک| |

شكسپير ميگه: خيانت تنها اين نيست كه شب را با ديگري بگذراني ... خيانت ميتواند دروغ دوست داشتن باشد ! خيانت تنها اين نيست كه دستت را در خفا در دست ديگري بگذاري ... خيانت ميتواند جاري كردن اشك بر ديدگان معصومي باشدi
نوشته شده در ساعت توسط زخم ادمک| |

 نمي دانم پس از مرگم که آيد بر مزار من ؟؟
که بنشيند به سوگ من ؟؟
سيه چشمي , سيه بر تن کند يا نه !!
ولي سوگند ,
تو را سوگند به جان دلبرت سوگند,
مرا هم ياد کن آن شب
که من در زير خاک سرد تنهايي , تنهايم !!

 

نمی خواستم این مطلب رو آپ کنم. چند تا دلیل داره که نمیدونم بیشتر به خاطر کدومش بوده.

( شاید هم هیچ کدوم )

 اول اینکه: فکر میکردم نظر و عقیدهء شما دربارهء من و شخصیتم عوض میشه.

(گر چه هرگز ندیدمتون و شما هم منو ندیدید. نمی شناسمتون و نمی شناسینم.اما هرگز دلم

نخواسته کسی درموردم فکر دیگه ای بکنه. حتی با این شرایط )

دوم: تقریبا تصمیم گرفته بودم اینجا رو پاک کنم از ایام گذشته و هر چه تلخی مربوط به دیروزه. تا شاید به  خودم کمک کنم که بیشتر و بهتر فراموشش کنم..

شبی که قرار بود که ازش جدابشم یااینکه بهتره زیاد دور نریم ان روز که من سم خوردم وخواستم خود کشی کنم همان روز که این مطلب رو زدم، از سیاه ترین و وحشتناک ترین شبهای تمام زندگیم بود. من شعله های سوزان قلبم رو که تمام وجودم رو خاکستر کرده بود به وضوح میدیدم و حس میکردم. اون شب، شبی بود که "اون" و این مردیکه خدانشناس که من تمام زندگیم را به حساب اعتماد  واینکه من به او یقین کاملی داشته بودم  و از هر نظر برایم درستکارو امین میدانستم. با یه غفلت من  و چون مسئول و رئیس کاریم بود منو به ماموریت فرستاده ووقتی من انها را غافلگیر کرده بودم ان دو را کنار هم دیدم ومچ هردو ادمهایی که من انها را دوست میداشتم انها را میپرستیدم از همه مهمتر همسر من که نمی دانم چه طور تونسته با من اینجوری بکنه ؟

بگذریم از اینها خدا میداند توصیفش برای من خیلی سخته نمی دانم من چه بگویم و چه بنویسم.

 

( اگه از نوشتن ادامهء قصهء زندگیم منصرف نشده بودم به خوبی می فهمیدید که مهمترین و بزرگترین

عامل جدایی من و " اون " و نابودی زندگی که اونهمه انتظارش رو کشیده بودم،  " اون حاجی ودسیسه هایی و نفاق و بی شرف بودنش و بد ذاتی او زرنگیو خریدن افراد به وسیله زبون چرب و نرمش ودخالتهای بیجا و بی موردش بودو در اخر سادگی و خریتی من بود. و البته حسادتی که فکر میکنم از ازل توی ذاتش وجود داشته

اون شب صدای نالهء قلبم رو می شنیدم و باران اشک بود که صورتم رو خیس میکرد. نمی تونستم

بفهمم چطور میشه یک آدم زخمی و مهمتر از اون یکمرد بی خانواده که از قدرت مهر و عاطفهء بیشتر و محکم تری نسبت به همه برخوردار هست، اونهمه بد بشه. تا جایی که بعد از یک سال و چند ماه و با وجود اینکه توی بازی ای که با من شروع کرده بود ( و هیچ وقت بازیگرش نبودم )، بالاخره برنده بشه و هنوز دست از بدجنسی و آتیش سوزوندن برنداره!

اون شب نماز شکر خوندم و لبهام به اسم قشنگ و مبارک خدا معطر شد. ( عادتمه که در لحظه های

پریشانی روح و قلبم حتما نماز شکر بخونم تا یادم نره که در همه حال، حتی در سخت ترین شرایط هم

باید ممنونش باشم. )

بعد از نماز همونطوری که توی مطلب دو پست قبل هم آوردم، قرآن رو توی دستم گرفتم و در حالیکه به

پهنای صورتم اشک می ریختم با معبودم درد دل کردم:

« تو میدونی که بیگناه بودم و میبینی بدجنسی های مردی که چقدر با خلوص تام نیتم  واعتمادی که بهش داشتم باعث نابودی زندگیم بود هنوز هم ادامه داره دلم رو سوزونده. خدایا دلش رو بسوزون )

 کتاب رو باز کردم: «بدکاران و گناهکاران را به عذابی سخت دچار میکنیم» و قوم عاد و ثمود و لوط رو مثال

زده بود و در آخر ازم خواسته بود که عجله نکنم.صادقانه بگم از اینکه فهمیدم اون مرد به زودی تقاص ظلمهایی رو که در حق من کرده پس میده و دل خودش هم خواهد سوخت، غرق شادی شدم. اما اعتراف میکنم که از صراحت بیش از اندازهء جوابی که خدا بهم داده بود خوف کردم.

اون شب تمام حس و حالم رو به اینجا منتقل کردم و در آخر گفتم که منتظر روزی هستم که خداوند به

وعده ای که بهم داده عمل کنه.اون هیچ وقت بدقولی نمیکنه و به قولی که به من داده بود هم عمل کرد اما برخلاف چیزی که تصور میکردم

و قبلا نوشته بودم، اتفاقی که افتاده اصلا قشنگ نیست.

توی محل کارم بودم همه بهم احترام میزاشتند به قولی من امین و دست راستش بودم  و میگفت تا زمانی که من اینجام شما چشمان من هستید و من همه را باور کردم  وبعد از مدتی خنجری زد که اون ور سرش ناپیداست  هر چقدر داد  زدم گفتم  ولی کسی صدایم را نشنید وحقم ضایع شدخدا میدونه چه حالی شدم و چه غمی توی دلم خونه کرد.

اون بی شرف دلم رو سوزوند و من از خدا خواستم که دلش رو بسوزونه و خدا هم حرف دلم را گوش میکنه و یه روز حالا دیر یا زود همون دل کثیفشو میسوزونه. اما همون خدا

رو شاهد می گیرم که هیچ وقت نمی خواستم دلش اونجوری که منو سوزوند و بهم خیانت کرد  و منو بدبخت واواره کوچه پس کوچه ها کرد را اینجوری و همیشه نفرین کنم به خاطر از دست دادن تمام زندگیم باید مجازات بشه ودلش بسوزه.

من راضی به  دل شکستن  و ظلم کردن به دیگران  نیستم و نبودم. جزدلم میخواهد این مردک خدانشناس اه منو بگیره ودچار مریضی لا علاج کرفتار بشه و همه از وجودش عاجز بشن(انشاء الله) چون کسی  بود که دلم و آرزوهام رو به کام مرگ فرستاده ب 

من خوشحالم!! ..

خوشحالم از اینکه اون مرد تا ابد داغدار خواهد بود و شعله های قلبش هیچ وقت خاموش نخواهد شد.

خوشحالم از اینکه خدا هم به بیگناهی من مهر تایید میزنه و اونقدر لایقم میدونه که به تمنای دلم پاسخ  میده.

( که فقط مردن قلب کسی بود که قلبم رو کشته بود و به خدا سوگند که نه هیچ چیز دیگه! )

 

بهم میگن حق تو بوده و خدا آه تو رو آتیش کرد والان  توی دل وجودش انداخت.

و  تو خواب دارم فکر میکنم که لباسدومادی من آماده بود و اتاقی که قرار بود زندگیم رو توش شروع کنم.همونطور که

لباس دامادی اون مردیکه آماده بود و حجلهء عروسیش هم!

 

( من به اون لباس و به اتاقم و به هیچ چیز فکر نمیکنم. منظورم از نوشتن این چیزها، تاکید و حتی یادآوری

عدالتِ پنهان خداوند هست )

 

دیگه به اون صورت به " اون " و به گذشته ای که باهاش داشتم فکر نمیکنم (گر چه دلم هنوز از مهرش خالیو هنوز هم با خاکستر بودن هم فاصله ای نیست ) و میتونم بگم که تونستم با کمک خدا و آرامشی که بهم داده بحران وحشتناک زندگیم رو پشت سر بذارم. اما میسوزم از اینکه اون دوست به ظاهر خوبم که چقدر بهش اعتماد کرده بودم همون رئیس کاری  سابقم هنوز هم در پی بیشتر سوزوندن دلم و آزار روحم هست. و جدا که خیلی هم توی این راه و تمام کارهای پست و پلید موفق بوده وهیچوقت تو این ضمینه دم به تله نمیده.

 به احتمال زیاد من رو موجودی سنگدل و بیرحم فرض میکنید،به خاطر چیزی که از خدا خواستم و به دلیل

خوشحالیم که علتش درخواست اجابتم هست. اما شما هیچ کدوم جای من نیستید و به طور قطع نمیتونید 

کاملا درکم کنید و بفهمید که چه به سرم و دلم گذشت.

  

     و دیگه اینکه:

     دل کسی رو نشکنید و نه خدا و نه بندهء خدا رو از خودتون نرنجونید

حالا تمام روزهام وشبهام شده

                                                                             

ولی اونها که این چیزا رو نمیفهمند و نمیدونن و فقط به گور اول تا اخرم

من با اینکه یه پسرم  باز دیگه جون ندارم  واز همه بیزار شدم   ودیگه هم با خدا هم قهرم

عزیزانم کی میگه خدا وجود دارد؟ به نظرم که خدا مرده یا اگه هست چرا صدای ما جونا رو نیشنوه من مرتب به تمام وبلاگهای دوستانم سر میزنم ولی با مشکلاتی بدتر از مشکلاتم روبرو میشم وکسی نیست صدای این عزیزان رو بشنوه  ما از بس که داد زدیم و صدا زدیم خدا ی من  به خدا صدامون گرفته شده

خدایا من کفر نمیگم یا اگر ههم گفتم تو کفر منوبپذیر  والله به اسمت قسم دیگر توان این هم مشکلات و دوریش را ندارم

خدایا این انصافه خدایا پس انصافت کو؟ 

                                                                 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

زخمی تر از همیشه،از درددل سپردن

سر خورده بودم ازعشق،در انتظار مردن

باقامتی شکسته،ازکوله باری پردرد

درجستجوی مرهم،راهی شدم زیارت

رفتم برای گریه،رفتم برای فریاد

مرهم مراد من بود،کعبه تورا به من داد

ای ازخدا رسیده،ای تمام عشقی

درجسم خالی من،روحم کلام عشقی

ای که همه شفاهی،درحین بیریاحی

پیش تو مثل کاهم،تومثل کهربایی

هر زره از دلم را،با حوصله زدی بند

ای چینی شکسته،از توگرفته پیوند

ای تکیه گاه گریه ،ای همصدای فریاد

ای اسم تازه من،کعبه تورا به من داد

من از سو رغیب شکستم،اماهنوز طلایی

طوفان حریف من نیست،وقتی توناخدایی

بالاتر از شفاهی،ازهرچه بد رهایی

ی شکل تازه عشق،توهدیه خدایی

باتونفس کشیدنیعنی غزل شنیدن

رفتن به اوج قصه،بی بال وپر پریدن.

نوشته شده در ساعت توسط زخم ادمک| |

I LOVE YOU

مریم

 

 

قلبدفتر عشـــق كه بسته شـدd
قلبدیـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــــــــدمd
قلبخونـم حـلال ولـی بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدونd
قلببه پایه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدمd
قلباونیكه عاشـق شده بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودd
قلببد جوری تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدd
قلببرای فاتحه بهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتd
قلبحالا باید فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدd
قلبتــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوd
قلببـه نـام تـو سنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدمd
قلبغــرور لعنتی میگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتd
قلببازی عشـــــقو بلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدمd
قلباز تــــو گــــله نمیكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمd
قلباز
دســـت قــــلبم شاكیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمd
قلبچــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودمd
قلبچــــــــراغ ره تـاریكـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیمd
قلبدوسـت ندارم چشمای مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنd
قلبفردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــهd
قلبچه خوب میشه تصمیم تــــــــــــــــــــــــــــــــوd
قلبآخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشهd
قلبدسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزهd
قلببزن تیر خـــــــــــــــــلاص روd
قلبازاون كه عاشقـــت بودd
قلببشنواین التماسروd
قلب...............d
قلب.........d

قلب....d


نوشته شده در ساعت توسط زخم ادمک| |

راستی عشق چه رنگیه؟

نوشته شده در ساعت توسط زخم ادمک| |

حالمان بد نیست ٫ غم کم می خوریم کم که نه !! هرروز ٫کم کم می خوریم

آب می خواهم ٫ سرابم می دهند . عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب از چه بیدارم نکردی ؟ آفتاب !!

خنجری بر قلب بیمارم زدند ٫ بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست ٫ از غم نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سنگ آزاد شد ٫ یک شبه بیداد آمد و داد شد

عشق ٫ آخر ریشه زد بر تیشه ام تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام

عشق اگر این است مرتد می شوم خوب اگر اینست من بد می شوم

بس ای دل نابسامانی بس است . کافرم !!! دیگر مسلمانی بس است

در میان خلق سردر گم شدم عاقبت آلوده ی مردم شدم

بعد از این با بی کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم

نیستم از مردم خنجر به دست .. بت پرستم ٫ بت پرستم ٫ بت پرست

بت پرستم ٫ بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم

من که با دریا تلاطم می کنم راه دریا را چرا گم کرده ام ؟؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن ! من خودم خوش باورم گولم مزن

من نمی گویم که خاموشم مکن .... من نمی گویم فراموشم مکن

من نمی گویم که با من یار باش من نمی گویم مرا غم خوار باش

من نمی گویم دگر گفتن بس است گفتن اما هیچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شیرین شاد باش دست کم یک شب تو هم فرهاد باش

آه !!!!! در شهر شما یاری نبود؟ قصه هایم را خریداری نبود؟؟؟؟؟؟

وای!!! رسم شهرتان بیداد بود .. شهرتان از خون ما آباد بود

از در و دیوارتان خون می چکد خون من ٫ فرهاد ٫ مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شومتان خسته از همدردی مسموم تان

این همه خنجر دل کس خون نشد ٫ این همه لیلی کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فریادتان بیستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پیشه ام بویی از فرهاد دارد تیشه ام

عشق از من دورو پایم لنگ بود قیمتش بسیار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پایم خسته بود تیشه گر افتاد دستم بسته بود

هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه ! فکر دست تنگ ما را کرد ؟ نه !

هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه ! هیچ کس اندوه ما را دید ؟ نه !

هیچ کس اشکی برای ما نریخت هرکه با ما بود از ما می گریخت

چند روزی هست حالم دیدنیست حال من از این و آن پرسیدنیست

گاه بر روی زمین زل می زنم گاه بر حافظ تفائل می زنم

حافظ دیوانه فالم را گرفت یک غزل آمد که حالم را گرفت :

«ما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم»
نوشته شده در ساعت توسط زخم ادمک| |

فال عشق

نوشته شده در ساعت توسط زخم ادمک| |


:قالبساز: :بهاربیست:

كدهای جاوا وبلاگ